آیا تا به حال دقت کرده‌اید که چرا خیلی از مردم به زندگی پادشاهان و ملکه‌ها علاقه‌ی شدیدی دارند؟ از طرف دیگر، چرا بعضی از مردم از روشنفکران و اهل علم بیزارند یا به آنها اعتماد ندارند؟ این سوالی است که ریشه در روانشناسی جمعی دارد و در این مقاله به زبان ساده، به آن پاسخ می‌دهیم.

 

آرزوی پنهان؛ وقتی خودت را جای پادشاه می‌گذاری

خیلی از مردم دوست دارند درباره‌ی زندگی سلطنتی بدانند. آنها عکس‌ها را می‌بینند، اخبار را دنبال می‌کنند و حتی در خیال خودشان، خودشان را جای آن پادشاهان و ملکه‌ها می‌گذارند. به این پدیده در روانشناسی، «رابطه‌ی فرا-اجتماعی» می‌گویند. یعنی رابطه‌ای که فقط در ذهن وجود دارد و یک طرفه است. فرد معمولی فکر می‌کند که با آن پادشاه یا ملکه رابطه‌ای نزدیک دارد. در حالی که طرف دیگر حتی وجود او را نمی‌داند.

این کار به او کمک می‌کند تا زندگی رویایی‌ای را که خودش نمی‌تواند داشته باشد، در ذهنش تجربه کند. او غم‌ها و شادی‌های سلطنت را مال خودش می‌داند و با آنها هم‌ذات‌پنداری می‌کند. به این ترتیب، از یک زندگی ساده و معمولی فرار می‌کند و برای لحظاتی، خود را در اوج قدرت و ثروت تصور می‌کند.

 

تنفر از روشنفکران؛ چرا اینجا قضیه فرق می‌کند؟

اما جالب اینجاست که این الگو درباره‌ی روشنفکران و دانشمندان صادق نیست. خیلی از مردم نسبت به اهل علم، دانشگاهیان و روشنفکران احساس بی‌اعتمادی یا حتی تنفر دارند. چرا؟ مگر روشنفکران هم زندگی جذابی ندارند؟ دلیلش این است که همزادپنداری با یک روشنفکر، کار ساده‌ای نیست. مردم می‌توانند به راحتی خودشان را جای یک پادشاه بگذارند؛ چون ثروت و قدرت را می‌شناسند و برایشان ملموس است. اما دانش و روشنفکری، موضوعی انتزاعی و ناملموس است. برای اینکه خودت را جای یک روشنفکر بگذاری، باید ذهنی آماده و توانایی درک مفاهیم پیچیده را داشته باشی. این توانایی در همه وجود ندارد.

 

ناتوانی در درک؛ کینه و انکار

نکته‌ی اصلی اینجاست که مردم معمولاً از چیزی که نمی‌فهمند، می‌ترسند یا از آن بیزار می‌شوند. وقتی فردی نمی‌تواند خودش را جای یک روشنفکر بگذارد، احساس حقارت می‌کند. او می‌بیند که روشنفکران به چیزهایی فکر می‌کنند که از دسترس ذهن او خارج است. به جای اینکه سعی کند یاد بگیرد و رشد کند، ترجیح می‌دهد آن روشنفکر را طرد کند و به او برچسب بزند. این یک مکانیسم دفاعی روانشناختی است؛ یعنی یک واکنش ناخودآگاه برای محافظت از عزت نفس. به این ترتیب، نفرت از روشنفکر، راهی است برای اینکه فرد خودش را از مواجهه با محدودیت‌های ذهنی‌اش نجات دهد.

 

زندگی در رویا در برابر روبرو شدن با واقعیت؛ دو راهی بزرگ

اینجا ما با دو نظام ارزشی متفاوت روبرو هستیم. نظام اول، عشق به سلطنت است که یک رویای شیرین و دست‌یافتنی در ذهن است. نظام دوم، نفرت از روشنفکری است که نتیجه‌ی رویارویی با یک واقعیت تلخ و درک محدودیت‌های خودمان است. مردم به طور ناخودآگاه، گزینه‌ی اول را انتخاب می‌کنند؛ چون راحت‌تر است. شیفتگی به ظاهر و ثروت، کار ساده‌ای است. اما تلاش برای درک دانش و بالا بردن سطح آگاهی، نیاز به زحمت و پشتکار دارد.

 

جمع‌بندی؛ دانش بخریم یا رویا بفروشیم؟

این تحلیل ساده نشان می‌دهد که جامعه اغلب ظاهر را بر باطن ترجیح می‌دهد. مردم عاشق کسانی هستند که ثروت و قدرت را به رخ می‌کشند، اما از کسانی که با علم خود، حقایق ناراحت‌کننده را به آنها یادآوری می‌کنند، گریزانند. شاید وقت آن رسیده که هر کدام از ما از خودمان بپرسیم: آیا ترجیح می‌دهیم در رویای زندگی دیگران غرق شویم یا برای درک بهتر جهان، از منطقه‌ی امن ذهنی‌مان خارج شویم؟ پاسخ به این سوال، می‌تواند مسیر زندگی بسیاری از ما را تغییر دهد.

---

منبع: تحلیل روانشناسی اجتماعی – The Divide Between Royalty and Intellectuals – ۳۰ ژوئیه ۲۰۲۶