روایت یک زن آمریکایی از پنج سال زندگی در ایران از سال ۲۰۱۴
زندگی در یک کشور خارجی همیشه با فراز و نشیبهایی همراه است. حالا تصور کنید این کشور ایران باشد؛ جایی که فرهنگ، زبان و سبک زندگی آن با بسیاری از نقاط دنیا تفاوت اساسی دارد. نویسنده وبلاگ «مای پرشین کرنر» بهتازگی تجربه پنجسالگی اقامت خود در ایران را روایت کرده است. او در این متن صمیمانه از عشق به تهران، یادگیری زبان فارسی و چالشهای زندگی روزمره میگوید.
شروع ماجرا؛ از مشهد تا تهران
نویسنده این تجربه که نام مستعار «پونتیا» را برای خود انتخاب کرده، اصالتاً آمریکایی است. او سال ۲۰۱۴ به ایران مهاجرت کرد، در حالی که اصلاً قصد نداشت در تهران زندگی کند. پونتیا چهار ماه اول را در مشهد گذراند، اما اتفاقات ناخوشایندی باعث شد به پایتخت نقلمکان کند. او اعتراف میکند همین جابجایی اجباری، سرآغاز یک عاشقانه غیرمنتظره با تهران شد.
یکی از بزرگترین چالشهای اولیه، یادگیری مسیرها و حملونقل بود. پونتیا میگوید در ابتدا نمیتوانست درک کند چطور مردم کنار خیابان میایستند و با ماشینهای عبوری به مقصد میرسند. اما کمکهای رانندهها و مسافران، ترس اولیه را از بین برد. امروز او ایستگاههای مترو را از بَر است و گاهی رهگذران از او آدرس میپرسند.
کار و سبک زندگی؛ از تدریس طاقتفرسا تا فریلنسری آرام
پونتیا در سالهای اول حضورش در ایران مثل ماشین کار میکرد. او از شنبه تا چهارشنبه از صبح تا شب در دانشگاه و آموزشگاه زبان تدریس داشت و تنها پنجشنبهها تعطیل بود. اما حالا شرایط تغییر کرده است. او ساعات کاری خود را تنظیم کرده، دانشجویان کمتری میپذیرد و بیشتر به کار فریلنسری ویراستاری و نویسندگی مشغول است. این سبک زندگی به او اجازه میدهد از خانه کار کند و آرامش بیشتری داشته باشد.
مد و خرید در ایران؛ مانتو و شال
یکی از واقعیتهای زندگی برای یک زن در ایران، اهمیت مانتو و شال است. پونتیا میگوید وقتی به ایران آمد فقط یک مانتو داشت و فکر میکرد میتواند هر روز همان را بپوشد. اما خیلی زود فهمید مانتو در اینجا «لباس اصلی» افراد محسوب میشود و تکرار آن برای هفتهها قابل قبول نیست. حالا کمد لباس او پر از مانتوهایی با طرح، جنس و قدهای مختلف است و خرید جدید برایش یعنی خرید یک مانتو یا شال تازه.
تغییر سبد خرید؛ از شربت سکنجبین آماده تا رب انار خانگی
پونتیا به شوخی میگوید حالا جزو آن دسته از خانمهای ایرانی شده که برای خرید زعفران مرغوب یا سمنک لحظهشماری میکند. او حتی رب انار خانگی و گلاب ممتاز را به نمونههای کارخانهای ترجیح میدهد. البته هنوز هم گاهی چاشنی آماده قرمهسبزی یا شربت سکنجبین آماده میخرد، حتی اگر پشت صندوق فروشگاه با نگاههای قضاوتگر دیگران مواجه شود. جالب اینکه دخترعموی او هم امسال به جای درست کردن سکنجبین، آن را آماده خریده؛ پس پونتیا در این کار تنها نیست.
سفر در ایران؛ وقتی کل جهان در یک کشور خلاصه میشود
نویسنده این تجربه اعتراف میکند پیش از آمدن به ایران، فهرستی بلندبالا از مقاصد جهانی برای سفر داشت. اما حالا هرکس پیشنهاد سفر خارجی بدهد، میپرسد: «یعنی از ایران برویم بیرون؟» او عاشق سفر در داخل ایران است و هر بار که وقتش میرسد، ترجیح میدهد بماند و تهران را بیشتر کشف کند.
چالش اصلی؛ کارهای اداری به جای مشکلات بزرگ
برخلاف تصور بسیاری از خارجیها، بزرگترین مشکل پونتیا در ایران تحریم یا مسائل امنیتی نبوده، بلکه کارهای اداری و زبان فارسی بوده است. او میگوید در ابتدا به خاطر ضعف در فارسی، از «نگاه» کارمندان ادارهها وحشت داشت؛ نگاهی که میگفت «این چه احمقی است که سادهترین چیزها را نمیفهمد». مادر پونتیا همیشه به او میگفت با لهجه حرف بزن و بگو آمریکایی هستی، اما او دوست نداشت این کار را بکند. تا اینکه یک روز در بانک، منشی بعد از دیدن دستخط کودکانه او فهمید خارجی است. از آن روز، پونتیا تصمیم گرفت لهجه خود را بپذیرد و حتی برجسته کند. حرف مادر گویا همیشه درست از آب درمیآید.
دوستیهای تلخ و شیرین در ایران
پونتیا خود را درونگرایی میداند که دوستیابی برایش همیشه سخت بوده. در ایران اما مشکل دیگری وجود دارد: خارجیها معمولاً ایران را ترک نمیکنند، بلکه ایرانیها هستند که مهاجرت میکنند. او چند دوست صمیمی خود را به کانادا و آمریکا از دست داده و نمیتواند شمار دانشجویانی را که برای همیشه رفتهاند بشمارد. با این حال، هنوز دوستان اندکی در ایران دارد؛ یکی شعر حافظ را برایش ساده میکند و دیگری او را از خنده به درد معده میاندازد.
مهمترین درس زندگی؛ لذت بردن از حال
پونتیا میگوید ایرانیها به او یاد دادهاند که «دنیا دو روز است». یک بار جمعه بعدازظهر میخواست برای آماده شدن برای هفته جدید به خانه برود، اما دخترعمویش گفت: «تو شوخی میکنی؟ ساعت پنج بعدازظهر است. کی تا فردا!» این جمله آنقدر روی پونتیا اثر گذاشت که از آن روز کمتر به «کار، کار، کار» فکر میکند و بیشتر لحظه را زندگی میکند. او حالا متوجه شوخی ایرانیها شده که آمریکا را «عمری کار» تلفظ میکنند.
فارسی من بعد از پنج سال؛ پیشرفت اما نه بینقص
پونتیا با افتخار میگوید فارسیاش هیچوقت به این خوبی نبوده. کلماتی که اول کار برایش کاملاً جدید بودند، حالا جزئی از وجودش شدهاند. خواندن دستخط دیگران هم دیگر آنقدرها ترسناک نیست. اما هنوز هم گاهی غلطهای بامزه میکند؛ مثلاً یک بار گفت «سوراخ سنبل» به جای «سوراخ سمبه». خوشبختانه ایرانیها این اشتباهات را بامزه میدانند. از طرف دیگر، دستخط پونتیا همچنان مثل دستخط یک بچه مانده و هر بار که اسمش را با تشدید «پونتیّا» مینویسد، دیگران از خوشحالی ذوق میکنند.
حرف آخر؛ آیا از آمدن به ایران پشیمان است؟
چند هفته پیش یکی از دانشجویان پونتیا از او پرسید: «پس خوشحالی که آمدی؟» و جواب او قاطعانه بود: «مطلقاً هیچ پشیمانی ندارم.» او در پایان میگوید پنج سال با سرعت برق و باد گذشت و حالا تهران را مثل کف دستش میشناسد. پونتیا حتی آن شب قبل از پرواز که با ترس از نبودن Oreo در ایران، کف کمدش را پر از بیسکویت کرده بود، حالا به خاطرهای شیرین تبدیل شده؛ مخصوصاً وقتی میبیند همین بیسکویتها اینجا هم هست.
---
منبع: My Persian Corner – Reflecting on 5 Years in Iran – ۱۶ ژوئن ۲۰۱۹